| سرزمین سرخ
در میان دشتی سرخ هستید |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم
چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم
پس از صد بار جانم را که سوزانیده ای از غم
ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل
چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم:
ترا چندین که با من بود یاری، بندگی کردم
مرا گفتی که: غمخوار تو خواهم شد بدلداری
ندارد اوحدی با من سر رفتن ز کوی تو
| لینک نوشته |
پادشاه که میدید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس میخواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن دره افتاد.
شاه بهاش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن میکنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده بود در آمد که:
-نمیتوانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی کردهام و هیچ هم نخوابیدهام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر میکنم خمیازه بکشی. سالهاست خمیازه کشیدن کسی را ندیدهام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم میکنم... دیگر نمیتوانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من بهات امر میکنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانیها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمیداد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر میکرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغهای دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه میفرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع میکرد گفت: -بهات امر میکنیم بنشینی.
منتها شهریار کوچولو مانده بود حیران: آخر آن اخترک کوچک تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت میکرد؟ گفت: -قربان عفو میفرمایید که ازتان سوال میکنم...
پادشاه با عجله گفت: -بهات امر میکنیم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت میفرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همه چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترکهای دیگر و باقی ستارهها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همهی این ها؟
شاه جواب داد: -به همهی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستارهها هم سربه فرمانتانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همهشان بیدرنگ هر فرمانی را اطاعت میکنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمیکنیم.
یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی میداشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویستبار غروب آفتاب را تماشا میکرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول کرده بود غصهاش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم میخواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شبپره از این گل به آن گل بپرد یا قصهی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکیمان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب میکنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمیکرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت میرسی. امریهاش را صادر میکنیم. منتها با شَمِّ حکمرانیمان منتظریم زمینهاش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم میشود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشمهای خودت میبینی که چهطور فرمان ما اجرا میشود!
شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسهاش رفته بود تاسف میخورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته بود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر اینجا کاری ندارم. میخواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج میزد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت میکنیم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزدهایم. خیلی پیر شدهایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده روی هم خستهمان میکند.
شهریار کوچولو که خم شده بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کردهام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه بهاش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمهکردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود یک فرزانهی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر میکنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها میشنویم. میتوانی او را به محاکمه بکشی و گاه گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا میکند. گیرم تو هر دفعه عفوش میکنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیشتر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمیآید. فکر میکنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!
اما شهریار کوچولو که آمادهی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
-اگر اعلیحضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود میتوانند فرمان خردمندانهای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا میتوانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور میکنم زمینهاش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آنوقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.
.
.
.
آره
آدم باید از هرکَس به اندازهی توانش توقع داشته باشه
از یه سردار نمیشه توقع داشت که شعر بگه یا قصهای سوزناک بنویسه
هرچند که من عقیده دارم که یه سردار هم میتونه شعر بگه
اما نه برای پادشاه................
آره
یه سردار میتونه شعر بگه
اما نه برای .................
نمیدونم چطوری بگم
اما
همین رو بگم که
من خودم سرداری رو دیدم که برای خیلی ها شعر میگه جز برای کسی که بهش اهمیت میده
پس باید از هر کس هم به اندازه ی ....اش توقع داشت هم به اندازه ی توانش.
.
.
.
.
.
.
عاشق پاره خط هستم
خطی که دو سر داشته باشه
.
عاشق جاده های دوطرفه هستم
جاده ای که وقتی یه ماشین داره توش میره
یه ماشین هم توش برگرده
.
.
.
.
.
الحمدلله رب العالمین
| لینک نوشته |
.......
..............
..
..
................
........
............
.....
.......
..
.
...........................................
...............................
...............................
........................
...........................
...............................
.........................
الحمدلله رب العالمین
| لینک نوشته |